دل نگاره های یه پسر هم جنس گرا
نمي دونم!!
خب........سلام
مي نويسم تا نوشته باشم كه.......
اي بابا! چه كار سختيه كه كسي بخواد از خودش بنويسه.
پست قبلي با عنوان "انساني كه پرنده بود!" رو نوشتم , فكر مي كنم باعث ناراحتي و آزرده خاطر شدن سنگ عزيز و همين طور برخي از دوستان شده.
قبول دارم كه اون پست و چندتاي قبلي همگي راجع به خدا و زيبايي هاي خلقت نوشته شده ولي خب حس و حالم در اون زمان ها ايجاب ميكرد كه به اون سبك بنويسم و نميتونستم به چيز ديگه اي فكر كنم!
مدت زيادي بود كه خدا رو فراموش كرده بودم و به جرآت مي تونم بگم تو اين مدت طولاني خدا هيچ جايي تو زندگيه من نداشت تا اينكه با يه سفر چند روزه تونستم دوباره به يادش بيارم, كه... اي دل غافل...
چند وقت پيش بنا به شرايط روحي كه داشتم مجبور شدم به سفر چند روزه به شمال كشور (رشت, انزلي, ماسوله...) داشته باشم. سفر جالب و پر خاطره اي بود , با ديدن گل پسراي زيباي شمالي عقل از سرم پريده بود , با اينكه در كنار چندتا از دوستان استرت ام بودم و نمي تونستم يه دل سير چشم چروني كنم...حيف!!![]()
به نيكي...
كه كامل تر؟ آن كه داناتر
كه دانا تر؟ آن كه به فرجام تن دانا تر
كه به فرجام تن دانا تر؟ آن كه روان خود را سوق دهد سوي صبوري!!
بی خیال...ما هم صبر می کنیم شاید یه فرجی بشه!!
جاي همگي خالي![]()
يادمه دو روز پيش وقتي داشتم فضولي ميكردم تو وبلاگ ها پست اخير وبلاگ دوست خوبم غريبه 89 رو خوندم كه مربوط ميشه به اتفاق جالب كه كنار دريا براش رخ داده بود. (راستي غريبه جون ممنون از پست جالبت با اينكه حال خوشي نداشتم ولي اين پستت كلي باعث خنديدنم شد به طوري كه همه كسايي كه تو نت بودن با تعجب به سمت من برگشتن و مات و مبهوت به خنديدن من خيره شده بودن!)
ببخشيد من يكم پر حرف هستم.رشته كلام از دستم در رفت!
داشتم ميگفتم: من زماني كه چشمم به آبي دريا مي افته بي اختيار يه بغضي گلومو فشار ميده و باعث ميشه كه چشام مثل ابر بهار شروع به باريدن كنن. (خب آدميزاده ديگه.دست خودم نيست كه.) تازه بعدش برنامه دارم , ميشينم رو شن هاي ساحل و كلي با دريا درد و دل ميكنم.آخه من معتقدم دريا با آدما حرف ميزنه!
و زماني كه تو جنگل قدم ميزنم بي اختيار به ياد خدا مي افتم و به طور مداوم اسمش رو تكرار ميكنم و شكرش ميكنم به خاطر اين همه زيبايي.
دليل نوشتنم از خدا به اين علت بود.
دل كندن از اون حال و هوا و به خصوص حوري هاي بهشتيه شهر رشت (واي چه پسراي باحالي داشت. خدايا شكرت به خاطر اين همه زيبايي!) هر وقت به يادشون مي افتم دست و دلم ميلرزه خداييش. آره دل كندن خيلي سخت بود ولي خب چاره اي نداشتم بايد بر ميگشتم سر درس و كلاس و...بدبختي هام!!![]()
اون وقت بود كه تصميم گرفتم اگه حتي يه روز از زندگيم باقي مونده باشه برم و تو رشت زندگي كنم!
خطاب به مهدي عزيز"سنگ" كه فكر ميكنه من خيلي مذهبي و مومن با اعتقادات بسيار قوي هستم:
نه دوست من, اين طورا هم نيست.من به دين هيچ اعتقادي ندارم.تنها چيزي كه برام مهمه وجود خداست با اينكه اخيرآ علاقه اي به دين زرتشت پيدا كردم . سعي ميكنم مطالعاتي در اين زمينه داشته باشم ولي دوست ندارم به هيچ وجه خودم رو در بند "فرضيه هاي قراردادي كه ساخته ذهن برخي از افراد سودجو و خودخواه براي رسيدن به منافع خودشون هست" حبس كنم.
پي نوشت: من از لحاظ اصول فلسفي معتقد به مكتب "Dualism" دوگرايي هستم. "Dualism" ميگه:
هر دو واقعيت مادي و غير مادي وجود دارند. نه به طور قاطع ناتوراليسم و نه به طور صرف ايدآليسم.
پي پي نوشت: اميدوارم دلخوري مهدي عزيز و باقي دوستان از دست بنده برطرف شده باشه و تمام سعي ام رو ميكنم تا زياد به سبك سابق ننويسم.(البته نمي شه براي هميشه قول داد ولي خب!)
پي پي پي نوشت: ممنون كه به چرنديات من گوش داديد (آخه نوشتن از خود خيلي سخته!)